|
در من خواهی ماند. در تو خواهم ماند. این برایم کافیست... تا آخر عمر، با تنهایی و رویای تو سر خواهم کرد. این برایم کافیست...
خسته و بی روح قدم می زنم. چون همیشه... چون تکه گوشتی متحرک... اما روحم... جای دیگریست. چون قلبم... کاش می توانستم تنها چیزی که برایم مانده را نیز به تو پیوند زنم. جانم را... کاش اکنون تمام شوم. ادامه اش برای تو... بی تو جان را چه کنم. کاش باران می گرفت. تنها بودم و غمگین. کاش اقلا آسمان همراهیم می کرد.. دوستش نداشتم، باران را. اما اکنون... می فهمم چه زیباست. و چه زیباتراست زیر آن رفتن... همراه شدن با او، در باریدنش برای وصل معشوق... دوستش دارم... او نیز من وار، در فراغش می بارد... او در فکر معشوق. و من نیز... اما فرقیست میانمان... او هربار که دلتنگی به سراغش می آید، با باریدن، خود را به معشوق می رساند. اما من... من هر بار که می بارم، می سوزم و می سوزم و... از فراغش. از این عشق. از حسرت بی من بودنش... کاش من نیز می توانستم. می توانستم با باریدن، روی ماهش را ببینم. کاش می توانستم. کاش... اگر می شد، شبانه روز می باریدم. آنقدر می باریدم تا ثانیه ای از من دور نشود.. می باریدم و به روی ماه فرشته ام، خیره میشدم... کاش می شد... دوستت دارم، ای تمام منه تمام شده...
روزهای امروز.. روزهایی که در چشمانش حتی هیچ هم نیستم. روزهایی که برایم قرن ها طول کشیده. روزهایی که هر ثانیه اش آتشیست که می سوزاندم.. حتی به خاکسترم نیز رحم نمی کند.. دوست دارم بگویم. دوست دارم بگویمو خود را از این بغض رها سازم. بغضی که دیگر راه نفس کشیدنم را نیز از من گرفته... دوست دارم فریاد برآرم. بلندترینش.. تا همه ی آنها که می بینند منه بی من را، بدانند.. بدانند چه شده که اینگونه ام. چه شده که پوست به استخوان چسبانده ا م. چه شده که هر روز گودیه چشمانم عمیق تر و عمیق تر می شوند. چون این علاقه. علاقه ای که ریشه هایش تمام وجودم را فرا گرفته... کاش می توانستم... کاش می توانستم گفتن را.. اما افسوس. افسوس که نمی توانم. نمی شود... می دانم، باید تا آخر عمر با این حس سر کنم. بی آنکه کسی بفهمد مرا... می دانم.. و این عمر، سرشار خواهد بود از، شادی و غم.. شادی برای داشتن خیال نازنینش، و غم برای نبودنش.. بی من بودنش.. خدایا. کاش نفسی بیشتر به پایان نمانده باشد.. کاش همدردی داشتم. کاش همدردی بود که در آغوشش می گرفتم. کاش بود، تا با هم باریدن را مهمان همیشگی چشمانمان می ساختیم. در این غم جان فرسا.. و من، آنقدر می باریدم تا رفتنم، بیاید.. هیچکس... هیچکس نمی تواند با درک این حس، در شرایط وجودی منه بی روح، همراه گردد.. علاقه ای که به او دارم نیز... تنها خداست که می داند.
کاش می دانست با من چه می کند.. رفتنم نزدیک است.. امشب. خواهم رفت... خاک گور صدایم می زند. او نیز چون من دلتنگ است. برایم از تنهاییش می گوید. چون من، طعنه زدن را خوب آموخته. از این انتظار خسته شده. به من، چون میان انسانها می گذرانم، حسرت می خورد. مرا نامرد خطاب میکند. اما.. بیچاره نمیداند بودن میان انسانهایی که حسرتش را میخورد چگونه است... کاش می دانست چه می کشم... من نیز چون او امیدوارم... امیدوارم زمان پیوستن ما نزدیک باشد. نمی خواهم بیش از این، با رنج تنهایی، تنهایش بگذارم...
چون همیشه، برای کسی می نویسم که تمام وجودم شده... تقدیم به وجود پاکش. کاش میشد... کاش آنگونه بودی... کاش آنگونه بودم... اگر میشد، اما در شک می ماندی، روزو شب در کوچه ای که وجود نازنینت آنرا برایم متبرک کرده، می نشستم.... می نشستم و به پنجره ی اتاقت خیره می شدم... هیچ نمی خوردم. هیچ نمی آشامیدم. هیچ نمی گفتم. هیچ نمی خواندم... تنها چون دیوانگان خیره میشدم.. آنقدر تا جوابم را دهی. آنقدر تا با من بودن را آغاز کنی. آنقدر تا خوشبخت ترین شوم... اگر هیچ نمی گفتی، آنقدر می ماندم تا بروم... تمام زندگی ام شده ای، در نبودت، بودن را چه کنم. نمی خواهمش... کاش میشد. کاش می توانستم خوشبخت ترین شوم. کاش... تا همگان می فهمیدند واقعیت عشق را. می دانم از حسادت می سوختند. اما حیف.... ***************** دوست دارم فریاد برآرم. فریاد برآرم و بگویم که دوستت دارم... بگویم تا همگان بدانند. بدانند که دلیل این حالم چیست... همه ی دنیا بدانند... دوست دارم، چون دیوانگان فریاد بزنم. صدایم را به همگان برسانم. همه بدانند... اگر تمام دنیا بگویند که نباید. باز هم دوستت خواهم داشت. دوستت دارم... آنقدر که هیچکس، جز خدا قادر به درکش نیست...
چون همیشه، برای کسی که تمام دنیای من شده، می نویسم... تقدیم به وجود نازنینش. تو را دوست دارم. تو را بسیار دوست دارم. تو را بسیار بسیار دوست دارم. بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار.... اما جز مانند خواهر نمی توانم. نمی شود. کاش می شد. کاش زود تر می دیدمت.. پیش از این می دیدمت، تا می دیدی منه واقعیه مرا... چه رویاییست این حس. اما حیف... رویایی بیش نیست... کاش خیالی که در اولین دیدارت به سر داشتم، حقیقت بود... کاش می شد... اما اکنون... نمی شود. نمی خواهی که بشود. من نیز در برابر خواسته ات، با تمام وجودم زانو می زنم... قلبم رفت، با توست. تو نیز اگر می خواهی، برو... بگذار تنهای تنها شوم... اما کاش می دانستی چه می کشم... *************************************
رهایی. می شود... می شوم... می روم... رهایی نزدیک است. جای خالیم را حس خواهی کرد. دنیا دیگر برایم معنی ندارد. اما تو. بسیار سخت است، دل کندن از تو. اما، برای تو هم که شده، خواهم رفت. می روم تا شاید در نبودم بیارامی... باز می گویم، علاقه ام به تو، وصف ناشدنیست. کاش می دانستی. کاش... برایت آسمان آسمان خوبی آرزو می کنم...
من خود را خواهم کشت. خود را خواهم کشت، حتی اگر سخت ترین عذاب ها در انتظارم باشند. حتی اگر ناتوانی راهم را سد کند. حتی اگر بهترین ها در دنیا برایم صف بکشند. باز هم اینگونه خواهم کرد. دیگر بهترین ها را برای چه می خواهم. در نبود او هر روز هیچ، هیچ و هیچ تر می شوم. در نبودش، در بودن خود نیز، همبازیه نیستی شده ام. دیگر کسی را نمی بینم. حتی همراه همیشگیه من (تنهایی) نیز برایم معنی ندارد. در این حال، تنها ،یادش را با تمام رویاهایم مرور می کنم. تا به امروز، تنها در زمان بیداری به یادش بودم و در خواب هیچ. از یادش دور بودم. اما اکنون.. اکنون حتی در خواب نیز یادش با من است. چه دنیای عجیبیست. او که چندی پیش بهترین آرزوی من بود. او که تمام انرژی من برای ماندن بود. تنها دلیل بودن من.. این روزها حتی در خواب هم به من بدی هدیه می دهد. در خواب هم می خواهد مرا کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر کند. واقعا چه دنیاییست... دیگر نمی دانم چگونه به او بفهمانم که خوبیش را می خواهم. چگونه به او بگویم حالی که با من است بدترین ها را با من همراه کرده. چگونه بگویم.. در این حال از من می خواهد که به رفتن فکر نکنم. چگونه.. چگونه می توانم ! همان بهتر که بروم. بروم تا شاید بفهمد مرا. بروم تا شاید روزی جای خالیم را حس کند. شاید روزی بیشتر به حرفهایم بیندیشد... شاید.. آری، باید رفت. خواهم کشت... |
About
در این دنیای نامردان، که مردانش عصا از کور می دزدند. منه خوش باور نادان، محبت جست و جو کردم...
Home
|